تبليغاتX
یه گُله جا

یه گُله جا

اینجا یه گُله جا هست برای نوشتن، برای دور هم بودن، دم در خوب نیست، بفرمایید . . .

 

رفته‌ام سینما یکی از فیلم‌های اکران شده را  ببینم.

پس از چند دقیقۀ اول، چند سکانس در دیوانه خانه گرفته شده، آسایشگاه روانی بانوان!

حالا باید غذا بخورند، نسوان دیوانه. وارد سلف‌شان می‌شوند.

من: اِ! این سلف چقدر آشناست! این میله‌های ردیف شده برای رعایت صف، این میز و صندلی و دیوارها.

من (اواسط فیلم): یادم باشد آخر فیلم قسمت «با تشکر از» را حتماً ببینم.

من (آخر فیلم): با تشکر از دانشگاه .‌..

درست حدس زده بودم، فیلمبرداری در سلف دانشگاهمان انجام شده بود!

من (تا ساعاتی پس از خارج شدن از سینما): من در دانشگاه درس خواندم یا دیوانه خانه؟!

+ نوشته شده در  90/07/01ساعت 13:39  توسط زهرا  | 

 

آن وقت‌ها چه کِیفی داشت زنگ زدن پست‌چی و نامه‌ای را از راهی دور به دستمان رساندن.

کِیف باز کردن پاکت نامه و خواندن نامه و دوباره کاغذ دست گرفتن تا جوابش را بدهیم.

سلام دختر خالۀ عزیز

از حال ما اگر می‌پرسید، ملالی نیست جز دوری شما ...

نامه را دست گرفتن و تمبر خریدن و با زبان خیساندن و چسباندن پشت پاکت و ای نامه که می‌روی به سویش ...

حالا ولی سال‌هاست که نامه‌ای باز نکرده‌ و نامه‌ای نفرستاده‌ام

قضیه ساده‌تر شده، ای‌میل هست و چت و هزار جور فناوری دیگر اما

کسی از پست‌چی‌های شهرمان خبری دارد...؟

+ نوشته شده در  90/06/29ساعت 20:37  توسط زهرا  | 


یک مینا خریده بود، اولش خیلی دوستش داشت، بهش می‌رسید، غذا و آب و ...

مدتی که گذشت برایش عادی شد اما هنوز نگهش داشته بود منتها توی قفس

حیوان بیچاره توی قفس بی هم‌زبان دائم سروصدا می‌کرد.

سروصدایش گوشش را اذیت کرد و تصمیم گرفت آزادش کند تا شاید پرواز کند و آرام بگیرد!

از قفس بیرون پرید اما پریدن بلد نبود!

دور شد از قفس از صاحبش از خانه اما پرواز را یاد نگرفته بود.

خطر زیر ماشین رفتن و طعمۀ گربه شدن هر لحظه تهدیدش می‌کرد...

پایان این قصه آزاد است اما لحظه‌ای نگهداری مینا را با بزرگ کردن بچه‌هایمان مقایسه کنیم

همه جوره ازش نگهداری می‌کنیم اما پریدن یادش نمی‌دهیم.

ناگهان می‌بینیم بزرگ شده و زود تصمیم می‌گیریم بپرد!

ما تصمیم می‌گیریم بپرد نه او جرأت و توان پریدن داشته باشد..

حالا بچه‌ها هستند و خطرهای بسیار..

+ نوشته شده در  90/06/27ساعت 11:29  توسط زهرا  | 

پسرها بزرگ هم که بشوند باز کودکند.

دخترها کودک هم که باشند باز مادرند.

+ نوشته شده در  89/11/25ساعت 8:30  توسط زهرا  | 

آب حسابی گل آلودست

                   خوبست که

                  ماهیگیر نیست!

+ نوشته شده در  89/11/08ساعت 18:21  توسط زهرا  | 

حاضرم گنجشک باشم تا آزاد باشم

کسی گنجشک را در قفس نمی کند

قناری باشم جایم در قفس است

+ نوشته شده در  89/11/08ساعت 18:20  توسط زهرا  | 

۹۰ روز مانده تا سال ۹۰

پا نوشت: خواهشاْ اگر تکراریست به رویم نیاورید!!

+ نوشته شده در  89/09/29ساعت 23:23  توسط زهرا  | 

در جاده ای ناشناخته ای دارم ویراژ می دهم، به قول خودمان گفتنی ویراژ دادنی 

 که انتهای جاده اش را نمی دانم؛ البته با یک موتور گازی!!

 عاقبت فرمان این موتور گازی از دست دلم به دست عقلم خواهد افتاد؟!

از غروبی توی دهانم افتاده:


وصل شدن چه آسان، جدا شدن چه مشکل!

چاق شدن چه آسان، لاغر شدن چه مشکل!

خر شدن چه آسان، عاقل شدن چه مشکل!

. . .

+ نوشته شده در  89/09/06ساعت 23:35  توسط زهرا  | 

سال پیش بود، همین موقع ها.

زنگ زد و گفت دیشب چه آتشی سوزانده اند در پارکینگ منزلشان.

ماشینشان را سوزانده بودند و کل آپارتمانشان سیاه شده بود.

هیچ وقت، هیچ کس نفهمید ماجرا چه بود و چرا.

حالا بعد از یکسال که خواسته اند به بهای اندکی همان جنازه سوخته اش را بفروشند

جنازه ای که هیچ ازش نمانده بود، گفته اند بیایید که یک اتفاقی افتاده.

دو سجاده در صندوق عقب سوخته تان، سالم مانده.

همشهری آمده عکس بگیرد از سجاده های سالم، عده ای هم تکه پاره اش کرده اند!

حالا دهان ما مانده بازِ باز.

توی دلم می گویم:

خدایا! تکه پارچه نماز بنده ات  نسوخته،  مگر می شود نمازگزارت بسوزد؟!

+ نوشته شده در  89/08/22ساعت 20:35  توسط زهرا  | 

.

.

.

.

؟

+ نوشته شده در  89/08/10ساعت 1:16  توسط زهرا  | 

برای پرداختن به امور حاشیه‌ای زندگیم

قبل‌تر ها وقت داشتم، پول، اِی ی ی ی ی. . .!

حالا پول دارم، وقت نه

ترسم از وقتیست که

پول دارم و وقت

جان، اِی ی ی ی ی. . .!

+ نوشته شده در  89/08/03ساعت 22:16  توسط زهرا  | 

نتایج یک نظر سنجی در یک شهری :

بهترین نماز، نماز میّت است!

چون نه وضو می‌خواهد

نه سجده و رکوع دارد

در وضعیتی ایستاده می‌شود خواند حتی با کفش!

لازم نیست صبح زود بیدار شویم

امام جماعت همه‌اش را می‌خواند

واجب هم نیست

سالی یکی دو بار بیشتر خوانده نمی‌شود (مگر اینکه خدای نکرده اتوبوس چپ کند!)

مهم تر از همه اینکه:

بعدش ناهار میدن!

 

پا نوشت: با تشکر از ایمیل یک دوست با کمی تغییر

+ نوشته شده در  89/07/30ساعت 19:3  توسط زهرا  | 

ایراد من اینست:

زیاد ایراد می‌گیرم.

یک آدم بی‌ایراد پیدا شود

ایراد من ِ ایرادگیر را بگیرد!

+ نوشته شده در  89/07/29ساعت 22:40  توسط زهرا  | 

به اونی که مراحل زندگی رو یکی یکی می‌ره بالا یا دو تا یکی می‌کنه و میره بالا، باید گفت: آفرین

و به اونی که (گاهی) نه تنها جلو نمی‌ره بلکه زمین می‌خوره، امــا بلده دوباره بایسته و کمر راست کنه، باید گفت: صدآفرین

 

من به شما کدام را بگویم؟

+ نوشته شده در  89/07/27ساعت 22:23  توسط زهرا  | 

این بار چندم است که خواب دیده‌ام

خواب دیده‌ام بار سفر بسته‌ام و با هر مرکبی به قصد زیارتت آمده‌ام

مرکب، خوب؛ اقامتگاه، خوب؛ همه چی، خوب اما داخل حرمت نشده‌ام

زیارت ضریحت نصیبم نشده

                                                              

سلطان طوس!

شما که برایم از چیزی کم نگذاشتی

اینبار راهم بده!

                                        ................

دیر به پیش بازت آمدم ، ببخش . . .

پا نوشت: عکاس عکس هیچ ادعایی در عکاسی ندارد. این عکس دلی است

+ نوشته شده در  89/07/25ساعت 23:33  توسط زهرا  | 

اینقدر بدم می‌آید!

عطسه می‌کند، عذرخواهی می‌کند

سرفه می‌کند، می‌گوید ببخشید

تپق می زند، عذرخواهی می‌کند

کارش یک جاهائی گیر است می‌گوید ببخشید

بلد نیستیم کی و کجا باید عذرخواهی کنیم

انجام امور طبیعی و  عادی بدن که عذرخواهی نمی‌خواهد!

پا نوشت: از آنطرف بر ندارید یکسری کارهائی انجام بدهید بگذارید به حساب طبیعی بودنش.

از آنطرفش هم بدم می‌آید!

+ نوشته شده در  89/07/23ساعت 23:54  توسط زهرا  | 

خوابم می‌برد، از فرط خستگی بی‌هوا خوابم می‌برد، اصلاً بیهوش می‌شوم.

اما مسواک نزده‌ام.

برای دندان‌های من، این توجیهات که خسته بودم و بی هوا خوابم برد، یعنی هیچ، یعنی اراجیف!

آنها دلشان، مسواک می‌خواسته‌.

بر فرض که فردا صبح، دو بار مسواک بزنم، خوب هست اما مسواک قبل از خواب نمی‌شود.

کلاهت را که قاضی کنی می بینی هر چیزی وقتی دارد ؛ قضایش، چاره کار نمی‌شود.

مثل . . .

+ نوشته شده در  89/07/23ساعت 0:34  توسط زهرا  | 

دنبال یک عکس بودم برای یک چیزی، اینو پیدا کردم.

بهم بگو، قصه اش چی بود؟

 

+ نوشته شده در  89/07/18ساعت 23:11  توسط زهرا  | 

گاهی روزی چند بار بهش احتیاج پیدا می‌کنم، گاهی هم یک روز فراموشش می‌کنم

اما از وقتی فهمیدم آرام‌بخش خوبیست، دوایم را با همین می‌پیچم

گاهی که فکر می‌کنم از آدم‌ها (یا شاید شیاطین) کسی هست که می‌خواهد بدِ من را ببیند

حالم را خراب کند، خلقم را تنگ، ذهنم را مشوّش.

دلم که شور می‌افتد می‌خوانمش؛ قسمتی از دعای کمیل هست که آرام بخش من است:

الّلهُمَ وَ مَن أرادَنی بسوءٍ فَأرِِدهُ وَ مَن کادَنی فَکِدهُ

خدایا! اگر کسی خواست به من بدی کند پس آن بدی را برای خودش بخواه

و هرکس خواست برایم نقشه‌ای بکشد، پس برای خودش نقشه بکش.

 

می‌خواهد

می‌کِشد

مطمئنّم

+ نوشته شده در  89/07/15ساعت 18:47  توسط زهرا  | 

تمام لحظات مادر بودن را باید بلعید!

تا تو اولین آدمی باشی که شیرین‌کاری‌های کودکت را می‌بینی.

نه مادربزرگ، نه مربی مهد، نه پرستار.

خود خود تو مادر عزیز!

...........

شاید جنس  cheap بپوشم اما آهنگ  cheap  نمی‌گوشم!

...........

به گوش‌هایت بیاموز که هر چیزی ارزش دانلود ندارد!

 

 

+ نوشته شده در  89/07/12ساعت 16:3  توسط زهرا  |